از تظاهرات تا مراسم تشییع جنازه مجاهدین

آخرین تظاهرات تیم اصلاحات و هم‌گرایی به رغم تمام تمجید و توصیف‌ها، اشکالات خاص خود را نیز داشت. شاید تظاهرات این چنینی را خیابان‌های کابل در عمر خود، کمتر تجربه کرده باشند اما تا بی‌نهایت ریژه‌ها و لشکرکشی‌ها از شرق و غرب را بر روی سینه خود تجربه کرده است. اکنون که زمان تغییر و تحول پایدار در این کشور فرا رسیده است. گذر از بحران بی‌آدمی کاری بسی سخت و دشوار است. جنبش‌های که شکل می‌گیرند، بیشتر جنبه‌ای تکروی دارند تا رفتار انسانی و برمبنای ارزش‌های انسانی یا حداقل منافع عموم شهروندان افغانستان. در این کشور کمتر کسانی به منافع عمومی می‌اندیشند. بیشتر منافع قبیله‌ای و قومی است. زیرا:

یکم: به دنبال مشکلات که در دور دوم انتخابات پیش آمد. شک و شبه‌های زیادی را نسبت به سلامت انتخابات ایجاد کرد. اتهامات بر مسئولین دولتی و مسئولین کمیسیون‌های مستقل انتخابات و سمع شکایات، وارد گردید. در همین گیرودار جنبش ضد تقلب شکل گرفت. این جنبش با شعار بر ضد تقلب به میدان‌های شهر آمد. نظم نیمه جان کابل را تقریبا برهم زدند. با بوغ و کرنایی حق خواهی میدان را برهمه تنگ کردند. گرچند پیش از آخرین تظاهرات، تعداد شرکت کنندگان بسیار اند بود. اما با همین تعداد کم، هماهنگی دشوار می‌نمود. اصولا جنبش‌های اجتماعی بیشتر به خاطر دفاع از منافع عمومی و ارزش‌های انسانی شکل می‌گیرند. در جنبش ضد تقلب چیزی که وجود ندارد، احترام به حقوق شهروندان افغانستان و مطالبه‌ای حق اکثریت از شهروندان افغانستان است. این جنبش بیشتر دستوری است. جنبش دستوری، برای مردم کار نمی‌کند. به مردم پاسخ گو نیست. حامل مطالبات مردم و رسولان مردم نیستند. جنبش‌های دستوری بیشتر به ارباب و منافع ارباب که دستور ساخت جنبش را داده است، پاسخگو می‌باشد. جنبش باید مثل عسکر تمام عیار، چشم و گوشش را ببندد. هر آنچه را که ارباب می‌خواهد باید برآورده کند. اگر این جنبش قرار است که تقلب‌های انتخاباتی را افشا کنند. باید از هر دو جانب را افشا کنند، نه از یک طرف و یک تیم را. به همان میزان که هواداران اشرف غنی ممکن است دست به تقلب زده باشند، به همان میزان هواداران عبدالله نیز خیره سر اند. یعنی هواداران عبدالله همه فرشته‌ای نجات این مملکت نیستند. ممکن است که اشتباهاتی از این طرف نیز صورت گرفته باشد. جنبش ضد تقلب لطف کنند و هرآنچه را که از هر طرفی دارند به نشر سپارند.

10450588_10152512579129717_589601515491707247_n به خواندن ادامه دهید

فاجعه زبانی

فاجعه زمانی رخ می‌دهد که در یک حیطه فرهنگی، زبان یک ژورنالیست، یک نویسنده، یک سیاست‌ورز با یک دکاندار و یا تاکسی‌ران از هم تفاوتی نداشته باشد. در افغانستان اما ادبیات کوچه و بازاری، ادبیات مرسوم در صحبت‌های زیرزمینی و معاملات زیر زمینی وارد بازار سیاست شده است. وارد رسانه‌ها گفتاری، شنیداری و نوشتاری شده است. وقتی یکی از طیف بالای جامعه دست به چنین خواری و ذلت می‌زند، نشان دهنده فقر فرهنگی و سیاسی در یک مملکت است. ادبیات طعنه و کنایه، بیش از آن‌که نمایانگر انسجام ذهنی نویسنده و طرز فکر درست او باشد، بیشتر ذلالت و خواری او را نشان می‌دهد. وقتی حرف جدی در میان نیست، وقتی نمی‌تواند در مقابل یک موضوع طرح شده از خود دفاع کند، نتیجه این می‌شود که شروع به تمسخر گرفتن کنند. یکی از نمونه‌های بارز این نوع رفتار موقرانه را  در نوشته‌های «آصف آشنا» و «یاسین صمیم» به آسانی می‌توان دید. این دو بزرگوار تلاش کرده اند تا از یک دریچه‌ای خود بزرگ بینی وارد بحث شوند. فرخنده زهرا نادری وکیل پارلمان است و از چهره‌های موفق زنان سیاست ورز در افغانستان اما این بزرگان ما، بار بار ایشان را «جان» خطاب می‌کنند. «زهرا جان تخفیف بده» از خیابانی‌ترین طرز تفکر بیرون می‌آید. آصف آشنا حتما روزگاری زیادی را فاحشه‌داری کرده است. با ناز و کرشمه و تملق از زهرا می‌خواهد که تخفیف دهد. فقط متوجه این مسئله نیست که زهرا نادری فاحشه نیست. یک سیاست‌ورز است و باید با ادبیات سیاسی با او جدل کرد. باید از خیابان و فاحشه خانه بیرون آمد و سیاست کرد. مادامی که تفکر انسان درگیر خشتک و محتویات آن باشد، بیشتر از این نخواهد شد. اما «جان» همان کلمه‌ای آشنا برای آصف آشنا به آسانی سرزبان او می‌چرخد تا دلبری کند. خانم نادری نه دوست دختر آشنا است، نه خواهر کوچکترش و نه کدام ریشه‌ای فامیلی دارند. فکر می‌کنم زمان آن فرا رسیده باشد، تا حوزه‌ها را از هم تشخیص دهیم. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

چراغ‌های که به من شلیک می‌کنند

تقریبا در یکی از منطقه‌های امن کابل زندگی می‌کنم. شب که پشت بام می‌روم. موهایم را باد می‌دهم. روحم را به باد می‌سپارم تا کاغذ پرانِ شود به دست یکی از کودکان شهر افتد. او با دستان کوچکش تار روحم را دم دهد. دراز و کوتاه کند. هر طور که میل داشت، هر طور که باد خواست و به هر سمت که کودک تار دواند، به همان سمت حرکت کنم. نه بادِ مخالف را دوست دارم و نه توان ایستادگی در برابر آن را دارم. در یکی از همین شب‌های حزن انگیز کابل، رفتم تا تجدید خاطر کنم. پشت بام یک ساختمان پنج طبقه، کناره‌های بام را حفاظ گرفته اند. حفاظ درست به اندازه قد من است. یکی کمی بلندتر. تا جست می‌کنم که آن پایین‌ها را ببینم، به زمین می‌افتم. ناگزیر آن بالا دست‌ها را تماشا می‌کنم. کابل در شب چقدر قشنگ و دیدنی می‌شود. کوه تلویزیون نور افشانی می‌کند. چراغ‌های خانه‌ها، چراغ‌های رنگارنگ شرکت‌های مخابراتی، بالاترین چراغ رنگ قرمز دارد. این طرف کوه آسمایی است. سینما پامیر هرچند بلند باشد، دیده نمی‌شود. آسمایی در دل آسمان جا خوش کرده است. طرف غرب را می‌بینم. چیزی در میان تاریکی و روشنی، چیزی قابل تشخیص نیست. خاطرات دیرین تجدید می‌شود. برچی همیشه تاریک بوده است. کسی در شب برای برچی اهمیت نمی‌دهد. برچی روز انتخابات، فقط روی صحنه می‌آید. فضایی زهرآگین سیاسی این روزگار امان مردم برچی را بریده است. مردمان که خسته از رای دادن و خسته از تظاهرات، در تاریکی تاریخ خوابیده اند. دوباره چشمم به کوه تلویزیون می‌رود. همان جایی که روزگاری بالای مردم شلیک می‌کردند. اکنون هراسم برداشته است. چراغ‌های کوه تلویزیون درست، قلبم را نشانه گرفته اند. من از کوه تلویزیون می‌ترسم. کوه تلویزیون جایی میان شرق و غرب کابل است. جدایی طلب است. میان و من نسلی از شرق و جنوب فاصله انداخته است.

kabul_city_at_night_8_20130126_1993878222

لذت آهستگی

لذت در آهستگی است. هنر عشق ورزیدن، هنر به درازا کشاندن یک لحظه است. لحظه‌ای که به انزال می‌رسی، باید طولانی شود. لحظه‌ای عشق ورزیدن را به یک شب پر معاشقه تبدیل کردن اوج هنر عاشقی است. امروز روزی عشق ورزیدن بود. عجله کردن به معنی زودانزالی است. کسانی صبح زود عجله کردند و خودشان را به انزال رساندند. من اما در دور اول انتخابات و امروز خونسرد و آرام، یک روز را در لذت انتخاب گذراندم. یک روز با سرنوشت خود عشق بازی کردم. در آخرین لحظات رفتم و رای دادم. اکنون که برگشتم، می‌خوانم و می‌نویسم که روح دموکراسی در تنِ ملت ما جاری است. افغانستان، پس از سال‌های دشوار اکنون حق انتخاب را به باشندگانش داده است. باشندگان سرمست همه به مرض زود انزالی گرفتار اند. اشکالی ندارد. رفته رفته رسم عاشقی را بلد خواهند شد.

بی‌زبانی

بی‌زبان

آدمی گوسفند تصویر کرد، برایش گوسفند دادند. یکی گاو را روی سنگ نقاشی کرد. از دیگری خواست که نقد کند. نقاد ایستاد، از این طرف و آن طرف ورانداز کرد. رفت بالای سنگ و روی نقاشی شاشید. به نقاش فهماند که آقا این تصویر شبیه گاو نیست و خوب کار نه‌شده است. نقد در اول یک مشوره بود. از یک کسی در مورد کار مشوره می‌خواستند. «آپیسقال» دایزنگی را آوردند که سرِگاو درون «دیشکه» گیر کرده است. آپیسقال دستور داد که گاو را گردن زنند. به فکرش نرسید که دیشکه را بشکنند. حرف مان کجا بود؟ بلی برادر، نقد از همان آغاز با ذهنیت نقاد ربط داشته است. همان منتقد که روی تصویر گاو شاشیده بود، صورت عینی یک منتقد را نشان می‌دهد. منتقد دندان‌هایش را به هم می‌فشارد و با زور تمام روی یک اثر می‌شاشد. حالا نگویید که ابراهیمی، نقدِ نقادان کرده است.
آدمی‌زاد بسیار کوشش‌ها کرد تا به امروز رسید. منِ بدبخت دوازده سال مکتب را با صد بدبختی خواندم. زبان آموختم. حالا دانشگاه می‌روم تا مفاهیم را حفظ کنم و یک روزی روی یک میز همه برسر یگان غریب دیگر، حواله کنم. فقط دلم خوش است! با یکی از دوستان چتیات می‌کردیم. از این تصویرها برایم می‌فرستاد. گفتم که سال‌ها رنج بردیم تا به اینجا رسیدیم، حالا دوباره به همان اول برگردیم. من اصولا با شکلک‌های فسبوکی مشکل دارم. یعنی نمی‌فهمم که هرکدام به چه معنی استفاده می‌شود.



آپیسقال (اوقی، چیزفهم)
دیشکه (کوزه، ظرف سفالینِ دهن تنگ و درون گشاد)

دو رگه‌ای قدرت

شالِ قندهاری را طوری روی شانه‌اش انداخته است که یخن خامک دوزی پنج‌شیری را نپوشاند. تناقض در عمل‌کرد این نامزد ریاست جمهوری را می‌توان از طرز همین لباس پوشیدنش تشخیص داد. پیش از این اکثر مردم افغانستان او را به عنوان پشتونِ که تغییر هویت داده است، می‌شناختند اما در آخرین تحولات تیم انتخاباتی اصلاحت و همگرایی، باورها را در مورد او نیز تغییر خواهد داد. عبدالله با پیشینه جمعیتی و با حمایت جمعیتی‌ها همیشه در صحنه آمده است. ترکیب فعلی تیم او گرچند از دو حزب پر نفوذ افغانستان نیز سود جست اما بازهم آگاهان باور داشتند که عبدالله در صدد ساختن یک حکومت از اقلیت‌های کشور است. معاون اول او را فقط سمبول خطاب می‌کردند. حالا سوال اینجاست که عبدالله مشروعیت حکومت آینده‌اش را از کجا می‌گیرد؟ آیا رای مردم برای او مهم است یا تایید درانی‌ها؟ حمایت درانی‌ها از عبدالله چقدر موضع او را از گذشته‌اش تغییر می‌دهد؟
واقعیت اما این است که عبدالله رای داشت و مبنای مشروعیت پشتونی از نوع درانی‌اش را با خود نداشت. عبدالله تا زمانی که گفتگوهایش با زلمی رسول و گل‌آقا شیرزوی به نتیجه نرسیده بود؛ بارها از رسانه‌ها اعلام کرد که در مقابل کمیسیون مستقل انتخابات کوتاه نخواهد آمد و نتیجه برآمده از کمیسیون را قبول نخواهد کرد. البته شرط قبولی نتیجه انتخابات را در ظاهر شفافیت در شمردن آرا و پی‌گیری شکایت‌های انتخاباتی از طرف کمیسیون سمع شکایات، عنوان می‌کرد. در نهایت چه شد که عبدالله در دقیقه نود نتیجه را با خوشحالی پذیرفت. آیا او مطمین شده بود که نتیجه انتخابات شفاف است و به شکایات نیز رسیدگی شده است. در واقعیت امر، هیچ کدام از این موارد اتفاق نیافتاده بود بلکه عبدالله با اعتماد به جلب حمایت قندهاری‌ها نتیجه را پذیرفت. مشروعیت را که دنبال می‌کرد، بالاخره به دست آورد. او خود می‌دانست اگر قندهاری‌ها و خاصتا درانی‌ها تایید نکنند، عبدالله هرگز به ارگ نخواهد رسید. و اگر قندهاری‌ها حمایت نمی‌کردند او به این آسانی نتیجه را نمی‌پذیرفت. با این رویکرد او، می‌توان گفت که عبدالله هنوز به دنبال همان سنت گذشته سیاسی افغانستان حرکت می‌کند و تغییری در دیدگاه او نسبت به سیاست نیامده است. در چنین وضع نباید امیدوار بود که در صورت پیروزی عبدالله حوزه قدرت در افغانستان، تغییر خواهد کرد.
از طرف دیگر، طفره رفتن و کُلی گویی عبدالله نشان می‌دهد که او هنوز قدرت را جدی نمی‌گیرد. هدفش رسیدن به قدرت است اما فکر توزیع عادلانه قدرت، حکومت داری خوب و ارایه خدمات متوازن به تمام شهروندان افغانستان را ندارد. از آغاز پیکارهای انتخاباتی تا اکنون عبدالله هرگز حرف جدی برای حکومت داری مطرح نکرده است. از این منظر هیچ تفاوتی میان عبدالله مجاهد دهه هفتاد و عبدالله امروزی وجود ندارد. به همان اندازه که در دهه هفتاد برای رسیدن به قدرت و حفظ قدرت تلاش کردند، این‌بار ممکن است که مشکلات جدی‌تر از اکنون را به بار آورند. دیدگاه عبدالله نسبت به قدرت، دیدگاه سنتی از قدرت است. این به خوبی نشان می‌دهد که عبدالله نیاز انسان افغانی امروز را درک نمی‌تواند. موضوع دیگر گذشته عبدالله است. عبدالله تا هنوز جرات نکرده است تا از اشتباهات گذشته اش حرف بزند. وقتی خبرنگار از دهه هفتاد سوال می‌کند، عبدالله مستقیم به دوره مقاومتش به پنج‌شیر پناه می‌گزیند. او یک قسمت از تاریخ را کتمان می‌کند. قسمت از تاریخ که خودش نقش محوری در خلق آن داشته است. همان‌طور که او قسمت از تاریخ را حذف می‌کند؛ تلاش می‌کند تا قسمت از تصمیم گیرندگان امروز افغانستان را نیز نادیده بگیرد. با آن‌که می‌داند پنجاه فیصد از چهل و پنج فیصد آرا او، آرای هزاره‌ها است اما او هرگز نخواسته این موضوع راه به زبان آورد. در نهایت عبدالله بین دو حوزه گیر کرده است. همان‌طور که از دامن پنج‌شیر و پشت قندهار متولد شد؛ اکنون او یک دو رگه‌ای قدرت است. اگر قدرت را تاجیکی کند، برای سومین بار تاجیک‌ها در .حکومت‌داری ناکام می‌شوند. اگر قدرت را قندهاری کند، شیر مادر حلالش نخواهد شد

دوش در محفل ما قصه‌ای انتخابات بود

مالستانیان مقیم کابل در طول دو هفته گذشته، جلساتی متعددی برای بهتر انتخاب کردن در انتخابات پیش رو داشتند. من نیز در دو روز اخیر در این نشست‌ها شرکت می‌کردم. آنچه در این نشست‌ها می‌گذرد، برای من و امثال من جایی بسیار خوشحالی است؛ چون فکر می‌کنم که مردم ما نسبت به انتخابات و سرنوشت کشور و مردم خویش حساس اند. در آخرین روز قرار شد تا از هر ستاد انتخاباتی یک نفر به معرفی برنامه‌ها و شخصیت‌های تیم انتخاباتی‌اش بپردازند. من در این جلسه از تیم تحول و تداوم سخن گفتم اما سخت زیر بار منت رفتم. جوانانی مرا متهم کردند و اشرف غنی را کوچی خواندند. خواستم در اینجا بنویسم که قصد کمپاین نداشتم، طبق روال جلسه فقط معرفی کردم و مردم اختیار دارند که رای بدهند یا ندهند. تا حد توان تلاش کردم که ارزش‌های ذهنی خودم را نادیده بگیرم و حتی نقطه‌ ضعف‌های تیم تحول و تداوم را بر شمردم. هنوز تصمیم مالستانی‌ها نهایی نشده است. آنچه که من از این جلسات دریافتم، این بود که مردم ما از دوتا رهبر فعلی هزاره‌ها دل خوشی ندارند. امیدوارم که جریان‌های جدیدی که شکل گرفته بتواند رضایت خاطر مالستانی‌ها را جلب کند.
و من الله توفیق!

زیاد نوشتن

زیاد نوشتن، فسبوک نوشتن و خبر نوشتن آدم را بی‌فکر و بی‌سواد بار می‌آورد. از مدتی بدین سو درگیری‌های متعددی دارم؛ تلاش می‌کنم خودم را از این وضعیت نجات دهم البته که نجات دادنش بستگی به امکانات مالی‌ام دارد. شاید ناگزیر باشم تا دوره دانشجوی‌ام به پایان نرسیده، همواره برای زنده ماندن کار کنم. کار خوب است اما فکر می‌کنم؛ یک مدتی نیاز دارم تا خودم را برای جدی بودن و جدی کار کردن ویا حد اقل برای باسواد شدن، آماده کنم. این مدت تجربیاتی خوبی نیز کسب کرده‌ام اما در نهایت به یک چیز گیر مانده‌ام و آن این‌که درس همگام با تجربه یا فقط درس؟ البته می‌توانم هردویش را هم‌زمان پیش ببرم اما انرژی می‌خواهد در سطح یک آدم غیر معمول و من اکنون نیاز دارم تا آن انرژی را در خود پدید بیاورم. منبع این انرژی چه می‌تواند باشد، من نمی‌دانم.

زیبای هزاره؛ گل بیگم و روایت یک جنگ

زیاد نوشتن، فسبوک نوشتن و خبر نوشتن آدم را بی‌فکر و بی‌سواد بار می‌آورد. از مدتی بدین سو درگیری‌های متعددی دارم؛ تلاش می‌کنم خودم را از این وضعیت نجات دهم البته که نجات دادنش بستگی به امکانات مالی‌ام دارد. شاید ناگزیر باشم تا دوره دانشجوی‌ام به پایان نرسیده، همواره برای زنده ماندن کار کنم. کار خوب است اما فکر می‌کنم؛ یک مدتی نیاز دارم تا خودم را برای جدی بودن و جدی کار کردن ویا حد اقل برای باسواد شدن، آماده کنم. این مدت تجربیاتی خوبی نیز کسب کرده‌ام اما در نهایت به یک چیز گیر مانده‌ام و آن این‌که درس همگام با تجربه یا فقط درس؟ البته می‌توانم هردویش را هم‌زمان پیش ببرم اما انرژی می‌خواهد در سطح یک آدم غیر معمول و من اکنون نیاز دارم تا آن انرژی را در خود پدید بیاورم. منبع این انرژی چه می‌تواند باشد، من نمی‌دانم.

پولاد

خورشید در حال بالا آمدن ازپشت قله‌های بلند هزارستان است. چوپان‌‌ها‌ درحالِ بردن گله‎ها به چراگاه، دهقانان در حال رفتن به سمت کشتزارهای‌شان. خانم‎ها بعضی درحال پختن نان درتنورهای چوب‎سوز، بعضی سرگرم کالاشویی، بعضی ظرف‌شویی می‎کنند. دختران جوان و نوجوان دهکده لب چشمه گِردهم آمده اند و پچ پچ کنان در مورد بخت و خانه‎ی بخت آینده‎ی‎شان حرف می‌زنند. دراین دهکده دختری با خُلق وخوی متفاوتی زندگی می‌کند. او سرمست و تیز و تند است. مهارت‎هایی بی‎نظیراش، ازکارهایی خانه گرفته تا تدبیر وبینش در حل کردن مشکلات، او را متفاوت از بقیه جلوه می‌دهد.

او که از هر سر انگشت‎اش هنر می‎بارد، گل‎بیگم نام دارد. زیبایی‎اش در هزارستان سر زبان‌های خُرد وکلان است. او دختر وزیر، برادرزاده‎ی میرهزاره است. او نمادی از یک زن سرمست، باشهامت، فداکار، مغرور، با درایت وزیبای هزاره است. او آزاد و آزادانه زندگی کرده است و صددل و هزار دل عاشق سرزمین اجدادی‎اش می‎باشد.

زندگی…

دیدن نوشتهٔ اصلی 1,727 واژهٔ دیگر

زیبای هزاره؛ گل بیگم و روایت یک جنگ

خورشید در حال بالا آمدن ازپشت قله‌های بلند هزارستان است. چوپان‌‌ها‌ درحالِ بردن گله‎ها به چراگاه، دهقانان در حال رفتن به سمت کشتزارهای‌شان. خانم‎ها بعضی درحال پختن نان درتنورهای چوب‎سوز، بعضی سرگرم کالاشویی، بعضی ظرف‌شویی می‎کنند. دختران جوان و نوجوان دهکده لب چشمه گِردهم آمده اند و پچ پچ کنان در مورد بخت و خانه‎ی بخت آینده‎ی‎شان حرف می‌زنند. دراین دهکده دختری با خُلق وخوی متفاوتی زندگی می‌کند. او سرمست و تیز و تند است. مهارت‎هایی بی‎نظیراش، ازکارهایی خانه گرفته تا تدبیر وبینش در حل کردن مشکلات، او را متفاوت از بقیه جلوه می‌دهد.

او که از هر سر انگشت‎اش هنر می‎بارد، گل‎بیگم نام دارد. زیبایی‎اش در هزارستان سر زبان‌های خُرد وکلان است. او دختر وزیر، برادرزاده‎ی میرهزاره است. او نمادی از یک زن سرمست، باشهامت، فداکار، مغرور، با درایت وزیبای هزاره است. او آزاد و آزادانه زندگی کرده است و صددل و هزار دل عاشق سرزمین اجدادی‎اش می‎باشد.

زندگی باتمام زیبایی‎اش جریان دارد. اما گاه‎گاهی خبرهای ناخوشایندی از امیرکابل به گوش می‎رسد. هزاره‎ها دیگرچاره‎ای ندارند. یا وارد جنگ شوند یا این‌که با دولت افغانستان بیعت کنند و سالانه خراج و باج تسلیم کنند. پیام‎های امیر یکی پس از دیگری، روندِ زندگی عادی مردم را مختل می‌کند. میرهزاره با وزیر غلام حسین (پدرگل‎بیگم) باید تصمیمی بگیرند. پیام‎هایی به دیگر میر و میربچه خیل هزارستان می‎فرستند واز آن‌ها می‌خواهند تا دریک مجلس مشورتی شرکت کنند و در مورد سرنوشت شان تصمیم بگیرند.
در یک روز آفتابی، زیر سایه‎ی درختان بید، میر ومیربچه‎های هزاره، از گوشه وکنار هزارستان دورِهم جمع آمده اند. میر بزرگ حرف می‌زند و بقیه گوش می‌کنند. در این میان مردی درگوشه‎ای نشسته است. او غرق درمفکوره‎هایش است، انگار هیچ راهی باقی نمانده است؛ به‎جز جنگ. مردان‎هزاره تمام جوانب را بررسی می‌کنند که اگر راهی برای صلح وجود داشته باشد. نه آن‌ها به دولت کاری داشته باشند و نه دولت از آن‌ها خراج وباج بخواهد. تصمیم نهایی گرفته می‌شود: فرستادن یک هیات سه نفره به دربار امیر کابل.

هیات به زودی عازم کابل می‎گردد ولی جوابِ قانع کننده‎ای از امیر نمی‎گیرند. هیات ازکابل بر می‎گردد و فشارهای دولت، با گذشت هر روز بیش‌تر وبیش‌تر می‎شود. روزی مامورین، فرهادخان؛ پیامِ او را برای میرهزاره‎ها می‎آورند. فرهاد خان نوشته است.» شنیده‎ام برادرزاده‎ای داری، زیبا و سرکش. اگر اورا به نکاح من درآوری، هزارستان از شر من در امان خواهد ماند و در غیر این صورت با خشم من مواجه خواهید شد».

این نامه تاروپود میر را به لرزه می‎آورد. نامه را به دست وزیر(پدرگل‎بیگم) می‌دهد. او نیز مضطرب وپریشان حال می‎گردد از خواندن این نامه، اما هرگز تسلیم خواسته‎های فرهادخان نمی‌شود. بهانه‎ای درست می‌کند که گل‎بیگم ازدواج کرده است و زن نکاهی محمد جان، یکی از میربچه‎های هزاره است. با همین بهانه، گل بیگم را درجایی دیگری از هزارستان، در خانه محمدجان می‌فرستند. قرار بر این است تا جنگ به‎پایان نرسیده، گل بیگم درخانه او زندگی کند و پدرش مخارج اورا بپردازد.

جنگ کم کم شدت بیش‌تری می‎گیرد. حمله‎های فرهادخان روز به روز افزایش می‌یابد. مردان هزاره خانه‎های شان را ترک می‌کنند ودر کوه‎ها سنگر دایمی می‌گیرند. زنان هزاره کارشان از هر زمانی بیش‌تر می‌شود. حالا، نه تنها به امورات خانه باید رسیدگی کنند بلکه، نیروی تقویت بخشی مردان سنگردار نیز باشند. جنگ به طول می‌انجامد. مردان هزاره با آگاهی از شکست در مقابل امیرکابل، بازهم به جنگ ادامه می‌دهند. آن‌ها تا به‌یاد دارند، آزاد زیسته اند و از این به بعد نیز تسلیم خواسته های امیر نخواهند شد. جنگ به درازا می‎کشد. پدرِ گل‎بیگم نمی تواند مخارج دخترش را برساند. محمدجان ازهمین فرست استفاده می‌کند و تلاش می‌کند بر گل‎بیگم فشار بیاورد تا زنِ نکاحی او شود. اما گل‎بیگم تسلیم خواسته‎های او نمی‌شود و شبانگاه از آنجا به سمت خانه‎ی پدری‎اش فرار می‌کند.

با رسیدن فصل سرما در هزارستان، از شدت جنگ کاسته می‌شود. سنگرها خالی می‌شوند و مردان به خانه‎های شان بر می‎گردند. با آب شدن برف زمستان، دوباره زندگی مردم را خطر مرگ همگانی توسط سربازان امیر تهدید می‌کند. گل‎بیگم با متانتی که به‎خرج می‌دهد. از آنچه، درخانه محمدجان براو رفته است، باکسی چیزی درمیان نمی‎گذارد. حتا با پدرش که صمیمی‎ترین دوست اوست. پدرش دوباره او را به خانه‎ی محمدجان می‌فرستد. این‎بار جنگی سخت میان هزاره‎ها و سربازان امیر درمی‎گیرد که دیگر امید پیروزی نمی‎ماند. پدرگل‎بیگم بازهم در کوه‎ها پناه می‎برد و توسط چوپان‌‌های، پیام دخترش را دریافت می‌کند که روزگاری سخت را سپری می‌کند. محمدجان در صدد سازش با دولت است و اگر این‌طور شود زندگی گل‎بیگم نیز در خطر خواهد افتاد.

 وزیر به‌راه می‎افتد و جانِ دخترش را نجات می‌دهد.  شب درخانه‎ی خودشان خواب اند. گل‎بیگم از خواب می‎پرد. تمام وجودش را لرزه‎ می‎گیرد. می‌رود پدر و برادرش را از خوب بیدار می‎کند تا هرچه زودتر منطقه را ترک کنند. انگار خواب وحشتناکی دیده است. آن‌ها با عجله خانه را ترک می‌کنند. زمانی نمی‎گذرد که دروازه قفل می‌شود. سربازان امیر اند. شاید فهمیده باشند که وزیر درخانه است. گل‎بیگم دروازه را با هزار ترس ولرز باز می‌کند. سربازان داخل می‌شوند و تمام خانه را زیرو زبرمی‌کنند؛ اما وزیر خانه نیست. دوباره می‎روند و پیش دروازه به لت و کوب مردی می‎پردازند که چرا دروغ گفته است. مردی که سربازان را به‎خانه وزیر راهنمایی کرده بود همان محمدجان است.

همه باید زود جمع شوند و آماده حرکت به سمت کابل. گل‎بیگم هنوز باورش نمی‌شود که همه چیز به این زودی به پایان برسد. سنگرهای هزارستان فروخته شده اند. همه آواره شده اند و زنان و کودکان باقی مانده به عنوان اسیران جنگی باید به کابل انتقال یابند. گل‎بیگم؛ مادر و خواهر کوچک و کوچک‎ترش را از خواب بیدار می‌کند. وقتی زیادی ندارند. سراسیمه هرچیزی که دم دست‎شان می‎آید به تن می‌کنند. خوراکی‎ها را فراموش کرده اند. وقتی بیرون می‌شوند، می‌بینند که یک جمعیت بزرگ از زنان و کودکان تشکیل شده است.همگی زار وگریان اند و از بخت بدشان می‎نالند. قافله حرکت می‌کند شلاق‎های سربازان پشت سرهم به پشت و پهلوی اسیران نواخته می‌شود. اسیران؛ یکی کفش ندارد، یکی روسری نپوشیده، یکی با لباس خواب بیرون شده و گل‎بیگم است که کفش‎اش را به مادرش می‌دهد وخودش پا برهنه، گاهی به این کمک می‌کند و گاهی کودک مادر را در بغل می‎گیرد و گاهی گونه‎هایی را از اشک پاک می‌کند. مرگ خواهر کوچکش اندی از انرژی او می‎کاهد اما هم‎چنان فعالانه در قافله می‎ماند.

بگذریم از اینکه در راه چه مشکلات‎ و زجرهایی را متحمل می‌شوند و حالا به کابل رسیده اند.

 گل بیگم باید به خانه فرهاد خان برود. او باچال و نیرنگ‎هایی که به کار می‎گیرد ازشر فرهادخان خودش را خلاص می‌کند و به زندان کابل فرستاده می‌شود. جایی‎که محل نگهداری اسیران جنگی هزاره است. جایی که ثروت مندان وزورمندان برای خرید کنیز و غلام می‎آیند. بعد این نیز گل‎بیگم چندین بار فروخته می‌شود ولی خودش را به دیوانگی زده است و دوباره لت و کوب شده به زندان برمی‎گردد. بارآخر به خانه‎ی سرمنشی امیر باید برود. درآنجا نیز مدتی به رفتارهای قبلی‎اش ادامه می‌دهد. و درنهایت از ازدواج با ملای پیر سرباز می‌زند وتصمیم می‎گیرد درخانه‎ی سرمنشی بماند.

سرمنشی مردی خوش مشرب و خوش رفتار است. او تقریبا کار 20 نفر را انجام می‌دهد برای همین است که امیر بیش از حد به او احترام می‎گذارد. این احترام گذاشتن امیر حسادت برخی‎ها را به دنبال دارد و در صدد برانداز سرمنشی می‎برایند. سرمنشی زنش را از دست می‌دهد و حالا گل‎بیگم است که با تمام توان و عاشقانه برای او خدمت می‌کند و مایه‎ی آرامش اورا فراهم می‌کند. با گذشت هرروز بیش‌تر به سرمنشی دلبستگی پیدا می‌کند و بالعکس سرمنشی نیز گل‎بیگم را دوست دارد. با او به عنوان یک کنیز برخورد نمی‌کند. در زمان‌هایی که سرمنشی در دربار امیر مورد اتهام قرار می‎گیرد، تنها گل‎بیگم است که می‎تواند جان اورا نجات دهد.

 سرمنشی مردی است از دیار هند برتانیوی که در دربار امیر خدمت می‌کند و بالاخره برچسپ جاسوسی را به او می‌زنند. سرمنشی جاسوس نیست اما این خاصیت افغان‌هاست که وقتی بخواهند با یکی رقابت کنند باید اورا از صحنه حذف کنند. سرمنشی تصمیم می‎گیرد فرار کند و به سرزمین خودش برود.

گل‎بیگم؛ در طول چهار سال دوری از سرزمین زیبای هزارستان، حتی یک لحظه از یاد آنجا غافل نمانده است. با اینکه مادرش در چند کوچه آن طرف تر زندگی می‌کند و محمدجان هم مرد ثروت‎مندی شده است. چندین غلام وکنیز هزاره درخانه‌اش دارد. بارها تلاش کرده است تا گل‎بیگم را به چنگ خودش درآورد اما گل‎بیگم به او با دید یک خاین که به مردم‎اش خیانت کرده است تا به اینجا رسیده می‌نگرد. پدرگل‎بیگم نیز چندین بار با تغییر چهره به ملاقات او آمده است. حالا که سرمنشی تصمیم گرفته تا از این مملکت خارج شود. دیگرهیچ راهی امنی باقی نمانده است. تنها راه امن، کوهپایه‎های هزارستان است. سرمنشی به راهنمایی ضرورت دارد تا او را از این راه عبور دهد. چه کسی بهتر از گل‎بیگم؟

هردو شبانگاه ازکابل فرار می‌کنند و با طی مسافه نه‎چندان دور به سرمرز بین‎هزارستان و افغانستان می‎رسند. البته این تصورگل‎بیگم است که هزاره‎جات را جدا از افغانستان فکرمی‌کند. بی خبر از آنکه حالا سرزمین پدری‎اش جزوی از افغانستان است. کنار چشمه‎ای باهم به گفت‌وگو می‎پردازند. گل‎بیگم از هزاره‎ها و هزارستان می‎گوید و سرمنشی از هند برتانیوی تعریف می‌کند. او از گل‎بیگم می‌خواهد تا هم‌راهش به هند برود. ناگهان مردان سوار بر اسب که به تعقیب این دو تا فراری آمده اند از دور دیده می‌شوند. هردو به تپه‎ای بالا می‌شوند درجایی کمین می‎گیرند. متوجه می‌شوند کسی که آن‌ها را تعقیب کرده است کسی نیست به‌جز محمدجان. دراین‌جا اول گل‎بیگم و بعد محمدجان جان‌شان را از دست می‌دهند. آخرین وصیت گل‎بیگم به سرمنشی این است که برو آزاد شدی، به سرزمین خودت برگرد و زندگی کن. این مملکت ارزش آدم‎های مثل تو را نمی‎داند.

آری؛ کتابِ دختروزیر(زیبایی هزاره) ازگل‎بیگم سخن می‎گوید. از رنج اولاد آدمی بریکدیگرمی‎گوید. رنجی که خود نویسنده دربیان اش اظهار عجز می‌کند. گل‎بیگم درکوتل میان اسیری و بردگی و سرزمین پدری‎اش جان‎ می‌دهد تاجانِ کسی را نجات‎ دهد. او باکره وارد کابل شده بود و باکره از کابل خارج شد. این کتاب از وزیر می‎گوید. او نمادی از مردانِ آزاده‎ی هزاره است که تمام آسایش زندگی را رها می‌کند تا سرزمین اش را به کسی نفروشد. با تمام چیز‎هایی که دولت امیر به او پیشنهاد کرده بود هرگز دست به خیانت نزد و مردانه وار تا آخر عمراش در سنگر آزادی خواهی باقی ماند. و کتابِ دختر وزیر از محمدجان می‎گوید. او نمادی از خوانین هزاره است که به ملت‎اش و سرزمین‎اش خیانت کردند تا به نان و نمکِ برسند.

کتابِ دختر وزیر گزارشی از جنگ هزاره‎ها علیه عبدالرحمن است. جنگی که در آن هزاره‌ها  شدید‎ترین سرکوب تاریخی را پشت سرگذراندند. سرزمین‎های اجدادی‎شان به تاراج رفت، زنان و کودکان شان به بازارهای برده فروشی دنیا به فروش رفتند و تقریبا برای یک قرن از صحنه سیاسی و شهروندی افغانستان به حاشیه رانده شدند.

 این کتاب توسط لیلیلس همیلتون، طبیب دربار امیر نوشته شده است و درسال 1392 توسط عبدالله محمدی ترجمه شده و با کمک انتشارات عرفان به‎چاپ رسیده است. گرچند مقدمه‎ی بلند بالا از مترجم، با متن خیلی سنگین  که امکان دارد خواننده‎ای مثل مرا از خواندن کتاب باز دارد. اما ترجمه؛ از متن نسبتا ساده و عام فهم برخوردار است که هرکسی می‌تواند به راحتی درمتن گم شود .  خوبی دیگری این کتاب این است که توسط یک غیر هزاره نوشته شده است. غیر هزاره‎ای که به خوبی از اتفاقات آگاه بوده است. من تعجب کردم که نویسنده‎ی این کتاب علاوه بر فهم اش از جنگ هزاره‎ها، از عرف و عنعنات درهم تنیده‎ی هزاره‎ها آگاهی کامل دارد. مثل این می‎ماند که شاید سال‎ها در هزارستان زندگی کرده باشد.